تبليغاتX
JE PENSE DONC JE SUIS مي انديشم پس هستم
دوشنبه بیستم مهر 1388
آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
نوشته شده توسط محبوبه در 12:18 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
جشن فارغ التحصیلی

چهار سال گذشت اما تموم نشد

یه غم و یه شادی

غم ازاینکه همه درسشون تموم شد و رفتن دنبال آینده

اینکه یه سال عقب افتادی

اینکه یک سال دیگه باید شرایط رو تحمل کنی

و...

و شاد از اینکه هنوز تو خوابی و یک سال مونده تا بیداری و رویارویی با واقعیت

شاد از این که هنوز بی خیالی و سرخوش

وشاد از ...

اما چه غمگین باشی و چه سرخوش تموم میشه

همه این روزهای خوب

همه این روز های پراز پولک

....

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میماند

نوشته شده توسط محبوبه در 21:11 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
عاشقی نکرده ایم

 

                        من به چشم گاو سبزه ام

 

                                     گاو در نگاه من کباب...

 

 

                                                                " شیون فومنی"

نوشته شده توسط محبوبه در 22:41 | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
؟Eli Eli Lama, oh Lord,have you forsaken me
 اگر تنهاترین تنهایان شوم

 

 باز خدا هست

 

او جانشین تمام نداشتن های من است.

نوشته شده توسط محبوبه در 18:52 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم آذر 1386
خوشبختی های کوچک من

 

خوشبختم چون:

يه پدر دارم كه هر چي دارم از وجود اونه. تنها سرمايه زندگيم غرور و عزت نفسيه كه اون بهم داده.

جواب سلامش هميشه قند تو دلم آب ميكنه

خوشبختم چون:

يه مادر دارم كه همه دنيامه، مهربوني كه هميشه با اين دختر سرتق لجوج كنار اومده

وقتي به جاي جواب سلام ميگه(چطوري خانم من؟) دنيام شيرين تر از عسل ميشه

خوشبختم چون:

چهار تا خواهر دارم كه هميشه سنگ صبور بودن و هستن. فقط ميتونم بگم شرمنده محبتشون هستم

دوتا برادر دارم  دوتا تكيه گاه كه وقتي مي بينمشون وجودم سرشار از شادي و غرور مي شه

خوشبختم چون:

دوستايي دارم كه هميشه تو شادي و غم كنارم هستن، فرشته هاي بدون بال كه پرواز رو بهم ياد ميدن

 

خوشبختم

خوشبختم

خوشبخت

نعمتي كه 22 ساله دارم و الان ميفهمم

 

امشب ميخوام دعا كنم

 دعا كنم بگم خدا جون همه آدمها رو خوشبخت كن

 

امشب مي خوام تشكر كنم

از پدرم، مادرم كه چشم من رو به زيبايي دنيا باز كردن، دستام رو گرفتن تا راه رفتن رو ياد بگيرم، پشتم رو خالي نكردن،از اينكه الان هم هستن و بودنشون تنها غرور زندگيمه

 

از زمين كه اجازه داد روش قدم بذارم

از هوا كه اجازه نفس كشيدن بهم داد

از آسمون كه هميشه با چشمكهاش راه رو بهم نشون ميده

 

اصلا امشب مي خوام دستاي خدا رو ببوسم

بغلش كنم و يه ماچ آبدار بذارم رو گونه هاش

خدا جون اجازه مي دي؟

نوشته شده توسط محبوبه در 19:55 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
سرود آفرینش

در آغاز هيچ نبود،كلمه بود و آن كلمه خدا بود

 و "كلمه"،بي زباني كه بخواندش و بي انديشه اي كه بداندش، چگونه مي تواند بود؟

 و خدا يكي بود و جز خدا هيچ نبود... ....

 هر كس گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت...

 هر كسي دو تاست و خدا يكي بود ...

عظمت همواره در جستجوي چشمي است كه او را ببيند و خوبي همواره در انتظار خردي است كه او را بشناسد و زيبايي همواره تشنه دلي كه به او عشق ورزد و جبروت نيازمند اراده اي كه در برابرش به دلخواه رام گردد و غرور در آرزوي عصيان مغروري كه بشكندش و سيرابش كند

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پرجبروت و مغرور، اما كسي نداشت!

 خدا آفريدگار بود...

 خدا مهربان بود...

دوست داشت چشمي ببيندش، دلي بشناسدش و در خانه اي گرم از عشق، روشن از آشنايي، استوار از ايمان و پاك از خلوص خانه گيرد!

 خدا آفريدگار بود

دوست داشت بيافريند:

زمين، دريا‌، كوه، جاده، نسيم، ابر...

رودها در قلب درياها پنهان مي شدند و نسيم ها پيام عشق به هر سومي پراكندند و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق برمي داشتند

و اما...

خدا همچنان تنها ماند...

 كسي نمي خواست، كسي نمي ديد، كسي عصيان نمي كرد، كسي عشق نمي ورزيد، كسي نيازمند نبود،كسي درد نداشت...

 و خداوند خدا، براي حرف هايش باز مخاطبي نيافت!

هيچ كس او را نمي شناخت، هيچ كس با اوانس نمي توانست بست!

انسان را آفريد

 و اين نخستين بهار خلقت بود

                                                               "دکتر علی شریعتی"

 

نوشته شده توسط محبوبه در 21:4 | | لینک به این مطلب